کیارشکیارش، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

یک مرد کوچک

تولد مامان

امسال دومین سالی بود که با حضور تو تولد میگرفتم.من اصلا از کیک تولد خوشم نمیاد اما از وقتی تو اومدی دنبال بهانه میگردم که به هر مناسبتی یه کیک بخریم و شمع بزاریم و تو فوت کنی.آخه خیلی دوست داری.میگی مامان پبلد بخون .منم آهنک تولدت مبارک و برات میخونم و تو دست میزنی.امسالم به انتخاب خودت کیک خریدیم.عکساشو که بزارم متوجه میشی که بیشتر به تولد تو شبیهه نه من !   ...
20 آذر 1391

پسرک درس خوان من

_مامان من درس دارم + _من میرم تو اتاق خانم معلم میاد به من درس میده +جدا؟ _این درس من هس.(دفتر نقاشیشو میگه ) + چه خوشکل! _ مامان...این من هستم(مرد عنکبوتی روی دفتر نقاشی ).من...به به خوردم...بزیگ شدم...رفتم تو هبا.... + تو مرد عنکبوتیه خودمی.... ......................................... زمان رویش و ریزش دندانهای شیری ...
20 آذر 1391

عمو حمید

دیشب خونه ی عمو حمید بودیم البته شام رو مهمون عمه شهره بودیم.وقتی رفتیم تازه از خواب بیدار شده بودی و حال نداشتی .کم کم سرحال شدی و بازیگوشی کردی.زهرا جون هم بود و حسابی شیطونی میکرد.هر از گاهی هم میومد لپاتو بوس میکرد.شام کباب خوردی و وقتی میخواستیم میوه بخوریم اومدی گفتی مامان اینجا نشین.پاشو من بشینم.منم بلند شدم.رفتی رو صندلی و بعدشم رو میز .لبه میز نشسته بودی میترسیدم بیافتی واسه همین یه کمی هولت دادم که بری اونور تر.تو هم اعتراض کردی گفتی مامان هول نده! نمیدونستم اینقدر شیرین زبون شدی! آخر شب هم زهرا که از ساعت خوابش گذشته بود(آخه 8 شب میخوابه هرشب) کلافه شده بود و اذیت میکرد.میخواست کفشتو برداره بکنه پات تو هم فکر میکردی میخواد بردا...
18 آذر 1391

دومین محرم

پارسال همچین روزایی: یه هفته مونده به محرم توی دوربین فیلمبرداری بابا جون عزاداری دسته حسینیه محلمون رو دیدی و کلی دنبال زنجیرت گشتی!ماشالا به این حافظه! جدا یادت مونده بود ؟ برات از تو کمد پیدا کردم و کلی تمرین زنجیر زنی کردی مامان. شب اول محرم با هم رفتیم تماشای دسته ی حسینیه محله.بابا توی خونه موند.حسابی زنجیر زنی تماشا کردی و نزدیک به یک ساعت جیک نزدی.چند روز بعد توی خونه زنجیرتو برداشته بودی میزدی روی شونه ات و میگفتی: شهید...آقا ...حنزین....منم باورم نمیشد تو خودت اینو یاد گرفته باشی.بعضی وقتها هم سینه میزدی و میگفتی یا حنزین...یا حنزین.البته چند روز بعد درست حسین رو ادا کردی. اگه فقط خودم تصمیم گیرنده بودم اس...
15 آذر 1391

تا ده میشمارم

دو شب پیش آقا جون و مامان بزرگ برای عیادت بابا علی اومده بودن.سه تا شلوار گرم راحتی برات آوردن.دستشون درد نکنه.حسابی براشون هنرنمایی کردی و بلبل زبونی کردی.بابا علی رو مجبور کردی تاب تابت کنه و آقا جون میخواستن بهت یک دو سه گفتن یاد بدن.میگفتن یک تو میگفتی دو میگفتن سه تو میگفتی چار میگفتن 5 و تو تا 9 رو براشون میشمردی! مارو بگو میخواستیم به کی شمردن یاد بدیم!    فقط یه عدد ده رو بهت یاد دادیم اون روز و الان دیگه تا ده بلدی بشماری.البته گاهی از 3 میپری و میگی شش هفت نه.خوب همینم زیاده. لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم
15 آذر 1391

کباب خوردن کیارش

مامان به این حماق (سماق) بزن. چشم عزیزم... چند دقیقه بعد مامان....مشی(مرسی) به این حماق زدی... من: خواهش میکنم! ..................................................... شبها نمیزاری بخوابم.چشم امیدم به اون چرت بعد از ظهره که اونم امروز از خیرش گذشتم.میدونین چه حسی به آدم دست میده وقتی چشماتو بسته باشی و توی آفتاب  دراز کشیده باشی اونوقت یهو یه جسم سنگین بخوره به دماغتون و از درد بیدار شین و دستتون و بگیرین جلوی صورتتون و نتونین بگین وای حتی! که مبادا گریه ی بچتون هم به این ماجرا اضافه بشه.تفنگشو پرت کرده تو صورتم دماغم زخم شده و ورم کرده.یه چسب گنده زدم روش مثل اینایی که دماغشون رو عمل میکنن!
13 آذر 1391