کیارشکیارش، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره

یک مرد کوچک

دندان 5

کیارش عزیزم دیروز ( 2/2/91) پنجمین دندونت رو هم در آوردی...ان شا الله که برات تا 6 سالگی سالم میمونه مامان.  
3 ارديبهشت 1391

جمعه 1 اردیبهشت 91

اینم عکسای دیروز که رفته بودم باغ بابا جونم: اول این هاپو رو ببینید که من عاشقشم...البته دیروز یواشکی چیپس منو برداشت و برد .منم وقتی دیدم داره چیپسمو میخوره عصبانی شدم.ولی هرچی به مامانم گفتم بره چیپسو ازش بگیره مامانم از جاش تکون نخورد   اینم منم که میخوام برم پیش هاپو: رفتم رو ماشین وایسادم: اینجا هم زیر یه یاس بنفش عکس گرفتم: اینجا هم دارم مورچه هارو میگیرم: اینم گلایی که چیدیم و آوردیم خونه اینم عکسای باغ   ...
3 ارديبهشت 1391

نماز خوندن من

مراحل مختلف نماز خوندن آقا کیارش رو توی این عکسا ببینید... خیلی سعی کردم از سجده کردنش عکس بگیرم اما زود بلند میشه و نمیزاره عکس بگیرم. ...
2 ارديبهشت 1391

کلمات جدید

هاپو ...هاپ هاپ به پیشی هم میگه هاپو طاقچه!   این یکی رو خاله جون یادش دادن .میگه طاق   جه از صبح تا شب هزار بار میگه بابا...اگه باباش بیاد خونه دیگه هرکاری میکنه برای جلب توجه باباشه.راه میره باباش ببینه...میخوره باباش ببینه.اگرم بابا حواسش بهش نباشه میره جلوش صداش میکنه و یه لبخند ملیح هم تحویلش میده! وقتی بابا داره غذا میخوره شش دانگ هواسش به باباس که ببینه اون چی میخوره و چطوری تا خودش هم همون کارو بکنه.اگه بابا بخوابه کیارشم همون مدلی میخوابه! لی لی حوضک هم بلده بچم .مخصوصا به اون انگشت کله گنده خیلی علاقه داره. دیروز داشتیم تو اتاق تلویزین بازی میکردیم یهو یه چیزی برداشت از روی زمین و خورد .بعدش یه جوری ...
27 فروردين 1391

قضا بلا

دیشب بابایی اصرار کرد یکی از کاراشو انجام بدم.قرار بودمواظب شما باشه تا کارم تموم شه.اما خودش هواسش پرت شدو شما افتادی خوردی به لبه صندلی چرخ خیاطی.بغلت که کردم دهنت پر از خون شده بود.اونقدر وحشت کرده بودی که نفست بالا نمیومد.زدم پشتت و بهت گفتم کریه کن.گریه که کردی بهت شیر دادم.بعدش دیگه کلا خونش بنداومد و گریه نمیکردی اما خودم اونقدر گریه کردم که تو هم از ناراحتی من گریت گرفت.کلی هم با بابایی دعوا کردم و گفتم دیگه کارشو انجام نمیدم.البته تقصیر بابایی نبود.یه لحظه هر دومون هواسمون پرت شد و مشغول حرف زدن شدیم.فکر میکردم دیگه دندون بالاییت شکسته و خیلی ناراحت بودم اما وقتی با هزار تا ترفند دندوناتو نگاه کردم دوتاش سرجاش بود.یه کم لبت ورم کرده...
26 فروردين 1391

مهمونی مامانی

دیشب خونه مامان بزرگ من مهمون بودیم ...همه جمع بودن.کیارش راه میرفت...دستشو میگرفت جلوش انگار که فرمون ماشین تو دستشه و راه میرفت و راه میرفت و راه میرفت.خاله ها دور سالن نشسته بودن و دست میزدن و میخوندن و کیارش اون وسط راه میرفت و دست میزد و یه کمی هم با دستاش نی نای نای میکرد.سر سفره جلوی بابا جون نشسته بود و دستشو کرده بود تو طرف سالاد .خیلی با دقت تیکه های خیارو جدا میکرد و میخورد. دیروز صبح وقتی بیدار شد دید پنجره اتاقش بازه ...فوری گفت بابا ...از تخت رفت پایین و منم به خیال اینکه الان مثل همیشه گاگله میکنه و برا خودش باری میکنه به خوابیدنم ادامه دادم اما بابا چون که صداشو شنیده بود براش سوت زد و کیارشم دیگه نتونست طاقت بیاره ...وقتی ...
24 فروردين 1391