کیارشکیارش، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

یک مرد کوچک

اختلاف یه پسر دایی با دختر عمه اش

دیشب که مامان بزرگ و عمه زهره اومده بودن خونه مادر جون کیارش جوگیر شده بود و برای اینکه نشون بده راه رفتن بلده دوتا دستشو میگرفت بالای سرش و هی راه میرفت وراه میرفت و راه میرفت! خسته هم نمیشد.حالا اگه خودش تنها بود عمرا بلند نمیشد راه بره و ترجیح میداد گاگله کنه... عروسک نی نی شو داد به زهرا دختر عمه اش و چند ثانیه بعد بهش اشاره کرد که بهش پس بده اما زهرا عروسکو بهش نداد...کیارشم عصبانی شد و یه جیغ بنفش سرش کشید...بنده خدا زهرا کوچولو تا حالا جیغ این مدلی نشنیده بود یه متر پرید هوا! بعدم رفت سرجاش نشست.از اون به بعد دیگه کیارش اصلا میونش با زهرا خوب نشد و تحویلش نگرفت.
21 فروردين 1391

سجده

قبلا وقتی به کیارش میگفتیم الله کن مهر رو برمیداشت و میزاشت رو پیشونیش .اما الان میره جانماز منو باز میکنه و سجده میکنه و مهرو میبوسه!
21 فروردين 1391

شکست!

دیشب مادر جون داشت به کیارش سوپ میداد.بعد از خوردن چند تا قاشق کیارش خان محکم دستشو میزنه زیر کاسه ی سوپ و کاسه میافته و میشکنه... من که رفتم کیارشو از مادر جون بگیرم یه ساله تا منو دید دستشو محکم میبرد پایین و میگفت ااا .بعدشم رفت همونجایی که کاسه افتاده بود نشست و دوباره همون کارو کرد یعنی کاسه افتاد و شکست! بعدشم گفت:وا وا وا وا یعنی وای وای وای وای...آخر کارم پسر گلم دستشو میکشید رو زمین و با دستای کوچولوش زمینو پاک میکرد! یعنی ببین مامان ! خودم دارم جمعش میکنم! قربون اون پانتومیم اجرا کردنت برم من!
20 فروردين 1391

شبها

نمیدونم این شبا چه مشکلی با بالش پیدا کردی ! نصفه شبا با هم دعواتون میشه.امشب هم مرتب از خواب میپریدی .الان 3 و نیمه شبه و وقتی بغلت کردم که بخوابونمت دیدم شلوار پات نیست! اول که بیدار شدی شلوارتو از پات درآوردی مامان! نیم ساعت پیش هم که نشسته بودی داشتی بالش رو اه میکردی...معلوم نیست چرا این بالشه نمیزاره تو یه خواب راحت بکنی.
17 فروردين 1391

من راه رفتن بلدم! 16/1/91

چشمام کف اون پاهای نازت وقتی تنهایی از اون ور اتاق راه میری و میای پیش من! بابا توی فرودگاه تهران  بود...بهش زنگ زدم و گفتم که خوشحال بشه...اونقدر خوشحالم که از چشام اشک میاد...
16 فروردين 1391