کیارشکیارش، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره

یک مرد کوچک

شکست!

دیشب مادر جون داشت به کیارش سوپ میداد.بعد از خوردن چند تا قاشق کیارش خان محکم دستشو میزنه زیر کاسه ی سوپ و کاسه میافته و میشکنه... من که رفتم کیارشو از مادر جون بگیرم یه ساله تا منو دید دستشو محکم میبرد پایین و میگفت ااا .بعدشم رفت همونجایی که کاسه افتاده بود نشست و دوباره همون کارو کرد یعنی کاسه افتاد و شکست! بعدشم گفت:وا وا وا وا یعنی وای وای وای وای...آخر کارم پسر گلم دستشو میکشید رو زمین و با دستای کوچولوش زمینو پاک میکرد! یعنی ببین مامان ! خودم دارم جمعش میکنم! قربون اون پانتومیم اجرا کردنت برم من!
20 فروردين 1391

شبها

نمیدونم این شبا چه مشکلی با بالش پیدا کردی ! نصفه شبا با هم دعواتون میشه.امشب هم مرتب از خواب میپریدی .الان 3 و نیمه شبه و وقتی بغلت کردم که بخوابونمت دیدم شلوار پات نیست! اول که بیدار شدی شلوارتو از پات درآوردی مامان! نیم ساعت پیش هم که نشسته بودی داشتی بالش رو اه میکردی...معلوم نیست چرا این بالشه نمیزاره تو یه خواب راحت بکنی.
17 فروردين 1391

من راه رفتن بلدم! 16/1/91

چشمام کف اون پاهای نازت وقتی تنهایی از اون ور اتاق راه میری و میای پیش من! بابا توی فرودگاه تهران  بود...بهش زنگ زدم و گفتم که خوشحال بشه...اونقدر خوشحالم که از چشام اشک میاد...
16 فروردين 1391

تازه های کیارش

این روزا کیارش به جارو میگه :جا جا قبلا به تتی میگفت ت ت ولی الان میگه دتتی داغ همچنان داغ مونده نی نی شده نه نه به نون میگه نان! (قربون اون ادبیاتت برم من) هروقت بابا جون رو میبینه بلند میگه س با فتحه .معنیشو نمیدونم .باباجون میگه یه رمز بین من و کیارش! عروسکاشو بغل میکنه! خیلی محکم!و خوئشو تکون میده...و میگه لا لا لا بلده توپ رو با دستش بندازه و با پاش شوت کنه...شایدم فوتبالیست شد! بعضی وقتا میوه یا غذای خودشو به زور میچپونه تو دهن من و میگه هام هام! یعنی بخور.منم میخورم اما مسئله اینه که تند تند همشو میکنه تو دهنم و فرصت نمیده قبلی رو قورت بدم.منم مجبورم همشو تو لپم ذخیره کنم...درست مثل خودش...که وقتی میخوره همرو میکنه تو ...
10 فروردين 1391

8/1/91

دیروز کلی مهمون داشتیم و کیارش اصلا غریبی نکرد! اول مینشنست روی مبل خونه ی مادر جون و یکی یکی مهمونا رو برانداز میکرد ...به هر کدوم چند ثانیه خیره میشد ...سرشو بالا نمیاورد...چشماشو میبردبالا و زوم میکرد توی چشم طرف مقابل.بعد از چند ثانیه میرفت سراغ نفر بعد.اینقدر با جذبه زل میزد تو چشم مهمونا که بنده های خدا میترسیدن! بعد از شناسایی هم میرفت پایین و شروع میکرد با ماشینش نمایش دادن.مرتب هم میگفت ویییژ یا آآآآآآآآام...شیش دونگ حواسش هم به این بود که ببینه آیا همه دارن بهش توجه میکنن یا نه. میرفت مهر مادر جون رو میاورد و میزاشت رو سرش و میگفت ااااااااا یعنی الله.یعنی دارم نماز میخونم.گاهی هم میرفت پشت مبل و تتی میکرد...آخر شب دیگه اینقدر ک...
10 فروردين 1391