شیرین زبونی های نوزدهمین ماه
نوزده ماه از اومدنت میگذره و من هر روز عاشقتر میشم.
نوزده ماه پیش فقط آقو میگفتی و الان تمام حرفای مارو میفهمی و با کلماتی که پشت سر هم میگی منظورتو به ما میفهمونی.گاهی جمله هم میگی.اونقدر حرف میزنی که وقتی میام بنویسم خیلیهاو یادم نمیاد.
الان صبح جمعه است و تو خیلی شیرین خوابیدی.بابا صبح زود رفته سرکار و بعد از ظهر برمیگرده.
به خاطر اینکه توی آشپزخونه لیز خوردی و سرت زمین خورد و بابا جون اومدن بالا و من رو دعوا کردن بابا ی شما هم جوگیر شد و یه کوچولو من رو دعوا کرد که چرا نمیتونم تورو نگهدارم! منم خونسردیمو حفظ کردم و تذکر دادم که به عنوان پدر باید محیط خونه رو برای شما امن کنن وگرنه من تمام تلاشمو میکنم.بابا هم که منطقی .فوری رفت سراغ خرید موکت برای آشپزخونه.منم با وجودی که با هر نوع فرش کردن کف آشپزخونه مخالفم استقبال کردم.آخه رییس تویی.چه کنم که خونه ای که کف سالنش سرامیک هست و کلی پله داره که تو روزی صد بار ازش بالا و پایین میری و محتویات کمدتو از بالای پله پرت میکنی پایین و داد میزنی برات امن نیست! دلم نمیخواد هر بار میخوای بازیگوشی کنی جلوتو بگیرم و اعصابتو خرد کنم.میخوام لذت ببری از کودکیت.شاید علت اینکه خیلی در مقابل دیگران آرامش داری همینه.مخصوصا وقتی با زهرا برخورد میکنی و اصلا بهش اهمیت نمیدی. از اخلاقت خوشم میاد.چهارشنبه شب خونه عمو حمید بودیم و زهرا جون طبق معمول از هر فرصتی برای زدن تو استفاده میکرد.آروم بهت نزدیک میشد و خودشو سرگرم کار دیگه ای نشون میداد تا من جلوشو نگیرم و یه دفعه حمله میکرد.یا هولت میداد یا میزد توی سرت یا دستشو مینداخت دورگردنت و فشار میداد.منم فقط باید 4 چشمی مراقبش باشم تا یه وقت بلایی سرت نیاره.وقتی میبینم اصلا برات مهم نیست زهرا چیکار میکنه و حتی وقتی یه دفعه بهت حمله میکنه قاه قاه میخندی ازت خوشم میاد.ازاینکه فهمیدی اخلاقش اینطوریه و دیگه برات مهم نیست خوشم میاد.زهرا 7 ماه از شما بزرگتره و مدل صحبت کردنش با تو فرق میکنه..تو کلمات رو بیان میکنی یا درست یا با کمی اشتباه اما اون آواز میخونه.بچه ها دو مدل شروع به حرف زدن میکنن .تو این مدلی هستی و زهرا اون طوری.خونه عمو حمید داشتی شیر میخوردی که اومد کنارت و میخواست پاتو فشار بده که جلوشو گرفتم و شروع کرد به آواز خوندن.شما هم خندیدی و همون صدایی که اون در میاورد در آوردی و همه رو خندوندی.نمیدونم این خونسردیت به من رفته یا به بابا.آخه معلوم نیست ما کدوممون بی خیال تریم! ولی به هرحال همین اخلاقتو ادامه بده که خیلی خوبه.
میخواستم زدن یادت بدم تا اگه زهرا تورو زد تلافی کنی.اما مادرجون و بابا جون متفق القول میگن اگه زدن یاد بگیری اخلاقت بد میشه و منم اطاعت امر کردم.علاوه بر این تو انگار اصلا زهرا برات وجود نداره.اون حسادت میکنه وقتی آقا جون بغلت میکنه و عمه و عمو حمید قربون صدقه ات میرن و میخواد به هر شکلی شده نزاره کاری بکنی و به چیزی دست بزنی اما تو اصلا به حسابش نمیاری و به کارت ادامه میدی.نمیدونم شایدم وقتی میبینه تا میخواد به چیزی دست بزنه بهش میگن نکن ولی تو هرکاری میکنی من چیزی بهت نمیگم و میخواد تورو هم منع کنه.آخه تو وقتی میریم مهمونی حتی به میوه و بشقاب دیگران هم دست نمیزنی! میدونی باید بهت تعارف کنن و از بشقاب من باید میوه برداری .حتی تنهایی وارد اتاق خوابشون هم نمیشی.شاید خجالت میکشی.آقا جون ازت میپرسید شیرازیا به پله چی میگن ؟ تو کمی فکر کردی و گفتی " پللو...و کلی همه رو خندوندی.از خندیدن بقیه خوشت اومده بود و مرتب میگفتی پلوو و بعدشم میخندیدی و میگفتی ها ها ها .بعد یادت میومد این رو بابا جون یادت دادن و میگفتی: بابوبا ...ها ها ها ...بالاخره تکلیف بابا ها رو رو شن کردی.به بابای من میگی بابوبا و به بابا ی خودت میگی بابا.
و اما کلمه های جدید:
به آتیش میگی هات.
وقتی چیزی بهت میدیم میگی نمنین یعنی ممنون.
وقتی میخوام چیزای جدیدی که یاد گرفتی رو بنویسم یادم نمیاد.آخه همه چیزو بلدی.همه چیز.
اسمایی که یاد گرفتی: بیژن
میوه ها: هلو.آلو.میز(یعنی موز)بلیم بلیم(لیمو)
برای خودت مثلا جمله میسازی: بابا..پا..ته ...نه....یعنی بابا به پای من دست نزن.
وقتی میخوی بگی من میگی تو! الته بقیه ضمایر رو خیلی درست استفاده میکنی.مثلا میگی مامان حابیده (مامان خوابیده) و وقتی خودت خوابیدی میگی : حابیدم (خوابیدم).وقتی بابا خوابه میری بالای سرش و میگی: بابا حابیدی؟؟
وقتی حواست نیست و میافتی زمین یا چیزی رو میریزی میگی: مامان دیدی؟؟؟؟؟ دیدی؟؟؟ اونقدر بامزه میگی که دلم میخواد بخورمت .
خونه عمو حمید داشتم برای مامان بزرگت میگفتم بلد نیستی بگی عمو و به عمو میگی عمی .یه دفعه دا زدی گفتی: مامان.....عامووووووو.
آخه مامان شیرازی بودنم یه حدی داره .
وقتی ازم شیر میخوای کلا هندی میشی.
_مامیهه
+ منم میگم بلیهه
_بدیهه
+چی بدم مامان؟
_ ممیهه
وقتی بهت چیزی میدم میگی: نمنین (ممنون)
دیشب خیلی نا آروم بودی.همش بغل میخواستی و شیر و گریه.اما وقتی با با جون بغلت کردن و بردنت تو انباری و دریل رو برداشتی آوردی و عشقتو دیدی آروم شدی.نمیدونم درآینده مکانیک میشی یا سفور! آخه به جارو هم که میرسه همچین عاشقانه میگی جادو...جادو انگار صد ساله که ندیدیش.


شیرین زبونی های نوزدهمین ماه
