بازیگوش من
٩/٨/٩١
دیروز صبح تا ساعت یازده و نیم خوابیده بودی و بعد از ظهر خوابت نمیومد.6 شب خوابت گرفت و شیر خوردی و خوابیدی.خاله لیلی همراه شهرزاد و دایی رضا اومده بودن خونه مادر جون و وقتی خواب بودی خاله لیلی اومد بالا .ازش خواستم برام بگه شنیسل مرغ رو چطور دذست میکنه که خودش زحمتشو کشید و برام درست کرد.آخه تو این غذا رو خیلی دوست داری .خیلی هم خوشمزه شده بود.دستشون درد نکنه.خاله برای 2 دی ماه بلیط گرفته و من دیگه رسما هیچی خاله ندارم! دلم میخواد شب یلدا بریم خونه مامانی و برای آخرین بار دور هم باشیم.امیدوارم بشه و برنامم بهم نخوره.خاله لیلی خیلی دوست داره.اومده بود بچلوندت که خواب بودی.بعد از رفتنشون بیدار شدی و هنوز خواب آلود بودی و غر میزدی.روی شونم خوابیدی و بردمت پایین.بیدار بودی اما حاضر نبودی بلند شی.بابا علی که اومد خونه مثل همیشه تا از در اومد تو سوت زد و تو فهمیدی بابا علیه .وقتی اومد تو آشپزخونه داد و بیداد کردی و با ناراحتی گفتی نه...بابوبا....یعنی من دلم میخواسته بابوبا بیاد نه بابا علی.کوتاه بیا هم نبودی...بابا علی که کنارت نشست و کف پاتو قلقلک داد یه کم خوش اخلاق شدی و دوباره شروع کردی یه آتیش باروندن.لوگوهاتو آوردی پیش بابا علی و ه کدوم رنگ آبی داشتن برمیداشتی با ذوق میگفتی بابا ...آبی.البته آبی رو از 15 ماهگیت بلدی.هروقت بهت شیر میدام برات میخوندم: کیارش قشنگ من آبی پوشیده....عروسک قشنگ من آروم خوابیده...تو هم آبی رو از همین شعر یاد گرفتی. شب هم وقتی من دیدم از اون شباس که برق شیطنت تو چشمات میباره و تا همه چیزو خراب نکنی دست بردار نیستی بردمت پایین پیش بابوبا و تا 2 صبح هم بیدار بودی.
رفته بودی توی کمد بابا جون نشسته بودی و آنچنان لم داده بودی انگار مال باباته!

بعدم سامسونت باباجون رو آوردی بیرون که برات باز کنن درشو اما بابا جون گفت رمزشو من نمیدونم و مادر جون میدونه اونم که خوابه! اما خوب تو که با این حرفا گول نمیخوری.رفتی یه قاشق آوردی و با دم قاشق میخواستی پیچاشو باز کنی تا درش باز بشه.مثل آچار.به قول خودت آچای.بابا جونم دیدن تو کوتاه بیا نیستی خودشون در سامسونتو باز کردن برات.


بازیگوش من
