مامان آرایشگر میشود!
بالاخره امروز صبح بعد از یه مدت طولانی موهاتو کوتاه کردم!
دم دمای بیدار شدنت بود و داشتی غلط میزدی و زیر چشمی منو میپاییدی که ببینی کنارت هستم یانه
.منم از فرصت استفاده کردم و قیچی رو آوردم.اول حسابی نازت کردم تا ازاینکه به موهات دست میزنم ناراحت نشی و فکر کنی بازم دارم نازن میکنم.بعدم کمی روی موهاتو کوتاه کردم.وسطاش یه کم بو برده بودی و زیر چشمی که نگاه کردی دیدی یه کم مو روی تشک ریخته .بلند شدی و بهش اشاره کردی و با تعجب گفتی: مامان...این! منم گفتم این موئه و ریختمشون توی سطل کنار دستم.تو هم خیالت راحت شد و دوباره خوابیدی و منم به کارم ادامه دادم.یه بار دیگه هم بیدار شدی و باز یه دسته مو روی تشک دیدی و گفتی مامان این اوندا...یعنی بریزشون تو سطل منم گفتم چشم و تو دوباره خوابیدی.البته اصلا نمیزاشتم قیچی رو ببینی که بترسی.
خیلی کوتاه نکردم چون زمستونه و سردت میشه اما از نتیجه کارم خیلی راضی بودم! با توجه به اینکه تا حالا ازین کارا نکرده بودم!![]()
و اما شیرین کاریهای این روزا:
گوشی موبایل اسباب بازیتو برمیداری و میزاری رو گوشت و میگی: آقا دود نه....هات ....نه....آتیش نه!قضیه اش هم اینه که یه روز بوی دود میومد بابا جون رفتن بیرون ببینن از کجاست .اومدن گفتن یه آقایی آتیش کرده دود اومده تو خونه.شما هم دیگه ول کن نیستی هی زنگ میرنی به این آقه میگی آتیش نکنه.به آتیش میگی هات! اینقدر خارجی هستی...البته آتیش هم بلدی میگی آتیش ولی کلا هات رو ترجیح میدی.
به غیر از این hello و apple هم بلدی.هروقت شیر میخوای خودتو لوس میکنی میگی : مامان...هلو!
به apple هم میگی هاپل.یه کلمه دیگه که وقتی کیش بودیم معنیشو کشف کردم هابیل هست.به آمپول میگی هابیل! به چاقو هم میگی تیقون تیقون! حالا چرا خدا داند! به آقا جون میگی آقاقو.
دیشب توی ماشین بابا تبلیغ نوشابه زمزم رو دید.گفت زمزم دوباره نوشابه زده! تو هم گفتی: بابا ...زمزم؟
یه دوربین عکاسی کوچولو داری که میگیریش جلوی چشمات و میگی چیک! یعنی داری عکس میگیری.
از بس به ماژیکای من شبیخون زدی به بابا علی گفتم یه بسته ماژیک برات خرید اما مجبور شدم قایمش کنم چون به جای دفترت خوشت میاد رو دیوار نقاشی کنی.دیوار اتاق پایینی رو هم خط خطی کردی کمال الملک من!
به حباب ساختن خیلی علاقه داری .با حباب سازی که خاله لیلی برات آورده بازی میکنی و مادر جون رو مجبور میکنی برات حباب بسازه.تاتن...این ...حباب ...
به لباس شستن هم که همیشه علاقمند بودی.البته به خاطر اون مرحله تاید ریختن.مجبورم میکنی بغلت کنم تا بشینی روی کابینت و تاید بریزی توش.تاید رو هم خیلی خوب میگی.
میری در یخچال رو باز میکنی و میری توش می ایستی.هروقت بوق زد میگی : دین ...دین...بعد منم باید بگم: دین دین ...یکی در منو ببنده...اونوقت محکم درشو میبندی.خوب که این یخچاله دین دین میکنه وگرنه ما چطوری باید تورو راضی میکردیم درشو ببندی؟
کافیه صدای ماشین شهرداری بیاد.فرقی نمیکنه آشغال بخواد یا کاغذ باطله.فوری میدوی میری سطل مخصوص کاغذ باطله ها رو میبری پشت در.
خوب دیگه خیلی طولانی شد....


مامان آرایشگر میشود!
