کیارش و امینه
کیارش و بابا جون در حال خوندن کتاب امینه( به قول کیارش آمنه ): فکر کنم الان دیگه کاملا امینه و پدرش و مادرش و شوهرش و بچه هاش رو میشناسی و قصه زندگیشو میدونی! از بس که هر روز ظهر مزاحم کتاب خوندن پدر من شدی...البته که پدرم مهربونتر از منه و حسابی با هم رفیقین! تا این حد که کتاب بیچاره رو هر روز ازشون میگرفتی و فرار میکردی و کتابو پرت میکردی وسط سالن و قاه قاه میخندیدی! امینه که درب و داغون شد ...حالا نوبت کتاب بعدیه! خواجه تاجدار ...به نفعته با این یکی ملایمتر رفتارکنی آخه مادرجون این کتابشو خیلی دوست داره و شوخی هم باهات نداره! ...
کیارش و بادوم و گوشت کوب!
پسر مامان مدتیه عادت کرده به خوردن بادوم پودر شده.هر شب بعد از اینکه میبینه بابا برای خودش بادم پوست میکنه و میخوره هوس بادوم میکنه و میگه: مامان ...بادوم (با دال و میم مشدد) .منم اطاعت امر میکنم و یه کاسه و چند تا بادوم و یه گوشت کوب و یه قاشق میارم توی اتاق و براش بادوم پوست میکنم و با گوشت کوب له میکنم و با قاشق میدم به پسرک تا نوش جان کنه.البته ایشون اینقدرا که من میگم صبر نداره...معمولا اونقدر هول میشه و دست و پاشو گم میکنه که تا میام شروع کنم همه ی بادوم ها رو ازم میگیره و با پوست میندازه تو کاسه و با گوشت کوب روشون میکوبه و همیشه بعد از تذکر من که باید اول بادوم رو پوست بکنه دوباره بادومها رو برمیداره و سعی میکنه پوستشونو جدا کنه....
واکسن 18 ماهگی
روز چهارشنبه 25/5/91 آقا کیارش همراه با مامان و مادر جون و بابا رفتن مرکز بهداشت برای تزریق واکسن 18 ماهگی و بعد از کلی جیغ و داد و گریه بالاخره اجازه دادن واکسن زده بشه . اول که برای قد و وزن وارد اتاق شدیم حواسش رو پرت کردم به نی نی کوچولوی که داشت شیر مادرشو میخورد و بعد از نشستن رو ترازو دوباره شروع به گریه کردن کرد .قدشو به زور اندازه گرفتیم و دور سرش رو هم اندازه نگرفتیم.خودم قبلا اندازشو گرفته بودم.خانم بهورز ازم پرسید سه تا کلمه میگه یا نه؟ منم گفتم ایشون 0 -50 تا کلمه میگن سه تا که چیزی نیست!(آیکون یه مامان ذوق زده ندید بدید ) بعد از اون توی سالن انتظار نشستیم تا بهورز مسئول واکسن ویالای واکسن رو تحویل بگیره و تو اون مدت گل پسر ...
دندان دهم
گل پسر مامان روز سه شنبه 24/5/91 در حال داد زدن بود که مامانش جوونه های دومین دندان آسیایی ( اولین دندان آسیا پایین سمت راست) رو توی دهانش دید و طبق معمول ذوق زده شد از اینکه فهمید بی قراریهای شب قبل پسرک بی دلیل نبوده. ...
این روزا
اومدم از چند هفته پیش بنویسم. اونقدر اذیت کرده بودی که بردمت توی حمام تا یه کم آب بازی کنی و انرژیت تخلیه بشه.بر خلاف همیشه که میبردمت روی صندلی کنار لباسشویی این بار گذاشتمت روی زمین تا با شیر آب کنار توالت فرنگی پاهاتو بشورم و کمی خنک بشی.اما فرصت ندادی و شیر آب رو ازم گرفتی و خودت بازش کردی و نشستی رو دو پا و اول جیش کردی و بعد هم پی پی ! انگار میدونستی هر جایی مخصوص یه کاریه! من میترسیدم سر بخوری هرچند زیر انداز مخصوصتو زیر پات انداخته بودم اما خیلی ورجه وورجه میکردی.ااین شد که بابا هم اومد تا توروکنترل کنه.اونقدر مادوتا رو متعجب کردی که دیگه نمیدونستیم چی بهت بگیم! آخه خودت بعد از اینکه کارت تموم شد آب ریختی روی پات...
هفتمین سالگرد ازدواج
13/5/1391 هفتمین سالگرد ازدواج مامان و بابا توی باغ بابا جون برگزار شد.مهمونها هم فامیل مادری من بودن .مامان بزرگ ...دایی رضا...خاله لیلی و خاله رقیه و دخترشون زهرا خانم که مادر جون دعوتشون ککرده بود.چون ماه رمضان بود افطاری چلو کباب دادیم و حلیم بادمجون .یه کیک خوشکل هم از آلما خریدیم .که عکسشو برات گذاشتم.شمعشو شما فوت کردی.از فوت کردنت هم عکس داریم اما کیفیتش خوب نیست. ...






