کیارشکیارش، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

یک مرد کوچک

سوپ مامانی

دیشب بالاخره مادر جون برگشتن خونه و کیارش برای اینکه بره بغل مادرجون بال بال میزد اما مادرجون نمیتونستن خیلی کیارش رو بغل کنن.مامانی برای مادر جون یه سوپ خوشمزه درست کرده بودن که کیارش هم مستفیذ شد و یه کاسه پر سوپ خورد و بعد از چند روز دلی از عزا در آورد! آخه این چند روز غذا نمیخورد و بهونه میگرفت.
11 دی 1390

حافظه

دیشب مادرجون میپرسید: به نظرت کیارش منو فراموش کرده؟ منم گفتم: معلومه که نه...بهانه شما رو میگیره و از دست من غذا نمیخوره. - آخه شاید هنوز حافظه اش توی همون حالت 8 ثانیه ای مونده باشه + مادر جون حافظه اش دیگه خیلی وقته 8 ثانیه نیست.هر زن چادری که میبینه با شما اشتباه میگیره.
10 دی 1390

دلتنگی

دیروز رفتیم خونه ی مامان برگ پدر آقا کیارش.ایشون غریبی میکردن و بغل کسی نمیرفتن.آخه خوابشون میومد.اما وقتی عمه زهره اومد زود میخواست بره بغل عمه زهره...آخه عمه چادر پوشیده بود و کیارش اونو با مادر جونش اشتباه گرفته بود!البته خیلی زود فهمید اشتباه کرده و دوباره نق زد و برگشت بغل مامان.
10 دی 1390

مادر جون

امروز مادر جون یه عمل سخت دارن.وقتی داشتن وسایلشونو جمع میکردن که برن بیمارستان شما هم یه جیغ بلند زدی.انگار فهمیده بودی ما همه استرس داریم و نگرانیم و مادر جون میخوان برن بیرون.عزیزم مادر جون امروز کلی شما رو بغل کردن.حتی موقع جمع کردن وسایلشون هم شما بغلشون بودی. الهی من فدای تو بشم که دیگه تا چند هفته نمیتونی بری بغل مادر جون...کاش میتونستی برای مادر جون دعا کنی تا نتیجه عملش خوب باشه.قربون اون دل پاکت برم من.مادر جون به جای اینکه نگران خودشون باشن همش به فکر تو بودن که دیگه عصرها نمیتونن باهات بازی کنن.الهی من فدای خنده هات بشم مامان.
5 دی 1390

دندون 3

دیشب آینه روی میز منو گرفته بودی جلوت و خودتو که میدیدی میخندیدی.منم از فرصت استفاده کردم و لثه هاتو تو آینه دیدم.مبارکت باشه مامان .بالاخره دندون پیشین بالا رو هم در آوردی.بعد از اون همه دردی که کشیدی.برات دو تا مسواک انگشتی خریدم که دندونات رو تمیز کنم خدای نکرده دندونات خراب نشن. ...
28 آذر 1390