کیارشکیارش، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

یک مرد کوچک

اولین چهارشنبه سوری

اینم از اولین چهارشنبه سوری یه ساله ی من! با مادر جون و بابا جون و بابایی رفتیم باغ...آش رشته خوردیم ...ساندویچ کالباس خوردیم...بابایی آتیش درست کرد و از روش پریدیم.یه ساله خوشش اومده بوده و به آتیش میگفت دیش...آخراش اما دود اذیتش میکرد و میگفت دو....البته من کلی زور زدم تا فهمیدم منظورش دوده!  یه ساله با بابا جون رفت سراغ هاپو ...همون هاپویی که بابا جون چند روز بعد از تولد کیارش براش خریده بود...اما هاپو زیادی بزرگ شده بود و منو خیلی ترسوند اما این یه ساله اصلا نترسید! تازه هاپو رو دعوا هم میکرد که چرا برای مامانم پارش کردی...ولی خداییش خیلی وحشتناک بود! متاسفانه مثل همیشه یادمون رفت دوربین ببریم و عکس بگیریم در نتیجه از اولین ...
23 اسفند 1390

اسم میوه ها

ما یه سبد پر از میوه های مصنوعی داریم توی خونه که یه ساله من کم کم داره اسم همه رو یاد میگیره. وقتی بهش میگم یه خیار بده خیارشو برمیداره و بهم میده. وقتی میگم موز بده موز رو برمیداره و بهم میده و میگه : مو وقتی میگم آناناس بده آناناس رو برمیداره و بهم میده و میگه : نانات وقتی میگم انگور بده انگور رو بهم میده وقتی میگم پرتقال بده یه پرتقال بهم میده وقتی کیوی رو بهم میده موش میشه و یه چیز نامفهوم میگه.فکر کنم از ظاهرش خوشش نمیاد.  
21 اسفند 1390

پس انداز

این روزا هر چیزی گم بشه ما باید از زیر مبل درش بیاریم.چند روزی بود داشتم فکر میکردم این زیر قاشقی کنار اجاق گازم چی شده! هرچی میگشتم پیدا نمیشد.تا اینکه دیروز میخواسم خودکارمو که افتاده بود از زیر مبل در بیارم دیدم یه عالمه اشیا گمشده زیر مبله! مثل رژ لب - کرم صورت من- زیر قاشقی- ماژیک_بیسکوییت- برنج!...خلاصه دنیایی بود اون زیر....
13 اسفند 1390