کیارشکیارش، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

یک مرد کوچک

مهارت نه گفتن!

دیگه گذشت اون زمانا که یه ساله ی من دستورای مارو اجرا میکرد...وقتی میگفتیم دی دی آم بیار میدوید میرفت ماشینشو میاورد ...یا وقتی میگفتیم کیارش توپه بده میرفت توپشو میاورد... حالا دیگه یه ساله ی من وقتی میگم توپه بده اولیه نگاه به توپ میندازه بعد یه نگاه عاقل اندر سفیه به من و دماغشو جمع میکنه و موش میشه و با کلافگی میگه: نه! خوب دوست نداره توپه بده مگه زوره؟ آخ که چه قندی تو دلم آب میشه وقتی حرفمو گوش نمیکنی یه ساله ی موشی خودم. پ.ن: احتمالا تا چند ماهه دیگه از گفتن این حرف به شدت پشیمون میشم! ...
13 اسفند 1390

ق

یه ساله ی من این روزا مشغول تمرین حرف ق هستن! به اتاق میگه قاق قاق قاق به داغ هم دیگه میگه قاق وقتی میخواد بگه بده میگه ده وقتی میخواد بگه چیزی مال منه میگه هومه دستشو به پاهام میگیره و همراهم راه میاد اما تنهایی راه نمیره   ...
2 اسفند 1390

تولدت مبارک

امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . . تولدت مبارک     ...
28 بهمن 1390

اولین جشن تولد

امشب تولد پسر خاله من "پرهام" بود.خونه ی خاله جون دعوت بودیم.دیر رسیدیم چون بارون میومد وحسابی ترافیک بود.خاله جون برای آقا پرهام کیک پخته بودن و قرار بود با همون کیک برای کیارش هم یه جشن کوچولو بگیریم با چند تا عکس.آخه مامان بزرگ همسرم فوت شدن و نمیتونیم جشن بگیریم.این شد که من به آقای پدر گفتم برن از قنادی پایین خونه ی خاله شمع 1 بگیرن ولی ایشون حوصله نداشتن....در نتیجه بابا جون این زحمتو کشیدن و توی قنادی اینقدر ذوق زده شده بودن که جلو جلو یه شمع 2 هم برای سال دیگه ی نوه شون خریده بودن.با اون شمع 1 و کیک کلی عکس گرفتیم  و بعدش در کمال ناباوری کلی هم کادو گیرمون اومد .اولیش هم یه کامیون بزرگ بود که دایی جون رضا زحمت کشیده بودن و کیارش...
28 بهمن 1390