کیارشکیارش، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره

یک مرد کوچک

سفرنامه کیش

٢١/٧/٩١_٢٤/٧/٩١ ٩ صبح جمعه پرواز داشتیم .همراه مادر جون و بابا جون به فرودگاه رفتیم .کیارش با بابا جون مشغول گردش توی فرودگاه و دیدن غرفه ها بود.یه لحظه که ازش غافل شدیم سر خورد و سرش زمین خورد.چقدر حس بدی دارم وقتی زمین میخوری مامان.توی بازرسی قبل از سالن ترانسفر از خانمه ترسید و گریه کرد.همونجا بابا برای دو تا کشتی تفریحی بلیط گرفت با تخفیف! بالاخره سوار هواپیما شدیم(آخرین نفرها) و با وجودی که کلی با هم تمرین کرده بودیم کیارش خجالت کشید و به خانم مهماندار سلام(Hello) نگفت اما خانمه بهش به به داد و کیارش کلی خوشحال شد.طبق معمول کلی شیر خورد موقع ارتفاع گرفتن هواپیما تا گوشش کیپ نشه و بعدشم از سر و کله من و بابا بالا رفت.توی سالن وی آی پی...
6 آبان 1391

دندان 13

٦/٨/٩١ خیلی سختی کشیدی تا بالاخره اولین دندون نیش فک بالا سمت چپت جوونه زد.هنوز هم ادامه داره چون مسواکت رو میبری اون ته تهای دهانت و باهاش لثتو فشار میدی.انگار دندونای آسیایی دیگه ای هم تو راه هستن.                                                              ...
6 آبان 1391

سفرنامه 2_کیش

کیارش و مامان و بابا یه سفر چند روزه به کیش داشتن .یه سفر هیجان انگیز با یه وروجک بازیگوش به اسم کیارش که البته اسم خودشو گذاشته ساسان ! گاهی هم دوست داره خودشو هادی صدا کنه.البته وقتی کیارش صداش کنن هم برمیگرده و جواب میده! کلا ایشون همه ی اسمها رو بلدن بگن به جز اسم خودشون. هم خوش گذشت هم کلی خسارت جانی و مالی بهمون وارد شد.مثل برق گرفتگی آقا ساسان و شکسته شدن مانیتور دوربین توسط یه صدف دریایی پرت شده به وسیله بابا.آقا ساسان تمام مدت انگشتاش توی دهنش بود و داشت نیش درمیاورد.کنار دریا رو خیلی دوست داشت و با بیلی که همراهش برده بود ساعتها کنار آب بازی میکرد و اصلا از آب نمیترسید و میزاشت ما چند تا نفس راحت بکشیم.کلا سفر پر حادثه ا...
26 مهر 1391

شیرین زبونی های نوزدهمین ماه

نوزده ماه از اومدنت میگذره و من هر روز عاشقتر میشم. نوزده ماه پیش فقط آقو میگفتی و الان تمام حرفای مارو میفهمی و با کلماتی که پشت سر هم میگی منظورتو به ما میفهمونی.گاهی جمله هم میگی.اونقدر حرف میزنی که وقتی میام بنویسم خیلیهاو یادم نمیاد. الان صبح جمعه است و تو  خیلی شیرین خوابیدی.بابا صبح زود رفته سرکار و بعد از ظهر برمیگرده. به خاطر اینکه توی آشپزخونه لیز خوردی و سرت زمین خورد و بابا جون اومدن بالا و من رو دعوا کردن بابا ی شما هم جوگیر شد و یه کوچولو من رو دعوا کرد که چرا نمیتونم تورو نگهدارم! منم خونسردیمو حفظ کردم و تذکر دادم که به عنوان پدر باید محیط خونه رو برای شما امن کنن وگرنه من تمام تلاشمو میکنم.بابا هم که منطقی .فو...
14 مهر 1391

بهانه ای برای جشن

6/7/91 از یه هفته قبل وسوسه شده بودم جشن یک سالگیت رو روز تولد بابا برگزار کنم .هم بهانه ای بود برای جمع شدن فامیل هم دیگه ناراحت نبودم که چرا نتونستم یک ساله شدنت رو جشن بگیرم. اول نظر مادر جون رو پرسیدم و وقتی دیدم فداکارترین مادر دنیا رو دارم که حاضره در سخت ترین شرایط هم کمکم کنه بیشتر مصممم شدم اینکارو انجام بدم.بابا هم موافق بود و خیلی دوست داشت خانواده خودش رو مهمون کنه و خوشبختانه فرصتش فراهم شد. قرار شد مادر جون سالاد الویه درست کنن و سمبوسه رو هم من از بیرون سفارش بدم .سفارش کیک و بقیه کارا رو هم با بابا دوتایی انجام دادیم.دوست داشتم کیک کفشدوزک برات سفارش بدم.خوشبختانه قنادی آلما هم کیک مورد نظر من رو سفارش میگرفت هم خیلی...
6 مهر 1391

خریدهای پاییزه

این لباس راحتی رو برای شبهای خنک پاییز و شبهای سرد زمستون برات خریدم.لایه ی داخلش از پنبه اس و بدن کوچیکت رو گرم نگه میداره.       این بلوز و شلوار رو برای بیرون رفتنت خریدم.کلی فکر کردم تا اینا رو انتخاب کردم.چون همراهم نبودی میترسیدم اندازت نباشن . ...
5 مهر 1391

شیرین کاری های ماه نوزدهم

    این روزا خیلی ناقلا شدی.قبلا از مبل و صندلی بالا میرفتی ولی نه با این شدت! کافیه چیزی رو بخوای که در دسترس نباشه .اول یه کم فکر میکنی و بعد فوری میری یه صندلی میاری و میری ورش می ایستی و به چیزی که میخوای میرسی.اگر هم بالا تر باشه میری روی دسته صندلی می ایستی.اینجاست که من قلبم میریزه از ترس ...میام بغلت میکنم تا چیزی رو که میخوای برداری.مهم نیست چه بلایی سر وسایل خونه میاد.همه چیزم فدای یه تار موی تو. درست صبح عید فطر بود که من پریشون از خوابی که دیده بودم بیدار شدم.خوب دیده بودم از روی میز آشپزخونه افتادی پایین و از سرت خون میاد و من برده بودمت بیمارستان و ....همش مواظب بودم اتفاق بدی برات نیافتاده.قرار شد بابا املت...
2 مهر 1391

چله گاه

 22/6/1391 روز جمعه از طرف شرکت بابا به یه باغ در چله گاه سپیدان دعوت شدیم. شک داشتیم بریم یا نه. اما اصرار همکارای بابا باعث شد برخلاف پارسال که توی مهمونی شرکت نکرده بودیم به چله گاه بریم.لحظه آخر که میخواستیم از خونه بریم آبپاشی رو ه از هایپر برات خریده بودم برداشتم .گفتم حتما اونجا دلت میخواد آب بازی کنی.توی راه دو تا بستنی خریدیم و شما بستنی منو خوردی و تمام شکلاتاشو به لباسم مالیدی...نوش جونت عزیز دلم. حالا عکسای آب بازی گل پسر: اون روز اونقدر آب بازی کردی که هر چند دقیقه یه بار من و بابا لباسای شمارو عوض میکردیم.مابین آب بازی آنتراک هم به خودت میدادی و میومدی لباساتو که گذاشته ...
22 شهريور 1391